بنویسیم
این بخش فرصتی استثنایی را فراهم میآورد تا افراد بتوانند تجربیات و روایتهای شخصی خود را با دیگران به اشتراک بگذارند.



وقتی نوشتن معجزه کرد
فرخ نوشت: نوشتن و خواندن هرگز جزء علاقههای من نبود و انگار همیشه در برابرشان نوعی مقاومت داشتم. تا شبی که به پادکستهای حسین عزیز گوش میدادم. او در یکی از قسمتها دربارهی ژورنالنویسی و فواید آن صحبت کرد. با خودم گفتم: "من که تا به حال از گوش دادن به حسین جان ضرر نکردم، این یکی را هم امتحان کنم." هرچند نمیدانستم از کجا باید شروع کنم یا حتی چه چیزی باید بنویسم، یک شب بالاخره تصمیم گرفتم چند خط بنویسم. از یک احوالپرسی ساده با خودم آغاز کردم و دیدم کلمات پشت سر هم بر روی کاغذ جاری میشوند، انگار قلم، خودش راه را پیدا کرده بود. و از فردای آن شب، معجزهای در زندگیام رخ داد. کارهایی که هرگز تصور نمیکردم درست شوند، کمکم شروع به بهبود کردند. از هر سو، اتفاقات خوب به سراغم میآمدند و همه اینها تنها با نوشتن چند خط حاصل شد. تازه آن موقع بود که مفهوم واقعی معجزهی ژورنالنویسی را درک کردم. از آن به بعد، هر کسی را که میبینم با اشتیاق از او میخواهم تا نوشتن را شروع کند. به شما قول میدهم: این کار نه تنها حالتان را خوب میکند، بلکه معجزهای در زندگیتان رقم خواهد زد. فقط کافی است جرئت کنید و شروع کنید.

اماس، سکوی پرتاب من
کیانا نوشت: سال ۱۳۹۸ بود که متوجه شدم دچار بیماری شدهام. هرگز تصور نمیکردم این بیماری بهنوعی نقطهی گذار و مسیر رهایی من باشد. در ابتدا ترس همهی وجودم را در بر گرفت. آیندهای مبهم و ناشناخته مقابل چشمانم بود. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که شاید خواست خداوند چنین بوده است. بعد از روزهایی پر از گریه، اضطراب و احساسات منفی، یک روز که از مطب دکترم برمیگشتم، با خودم عهدی بستم؛ تصمیم گرفتم با «اماس» دوست شوم، آن را بپذیرم و از آن عبور کنم. همین پذیرش، کلید همهی ماجرا بود. از آن لحظه، زندگیام رنگ تازهای گرفت؛ شروع کردم به ورزش کردن، مدیتیشن، و حتی مشاوره رفتن. تمام تمرکزم را بر شناخت خودم گذاشتم. بهگونهای شگفتانگیز، جهانم تغییر کرد. آن اتفاق مرا به نسخهای بهتر از خودم تبدیل کرد و برایم نقطهی عطف زندگیام شد. اکنون من و رفیقم، «اماس»، با هم کنار آمدهایم و حال هر دوی ما خوب است.

نوری که زندگی ام را روشن کرد
زهرا نوشت: در تاریکترین روزهای زندگیم، وقتی تمام امیدم را از دست داده بودم و در دنیای غمانگیز و مبهم خود گم شده بودم، نوری به چشمم خورد؛ نوری که به سختی قابل باور بود. غمی عمیق مرا در بر گرفته بود، همانند کودکی که غم را تنها پناه خود میداند، غم خود را محکم در آغوش گرفته بودم. حتی از یاد خدا که همیشه پشتیبانم بوده غافل شده بودم. اما ناگهان، حضور فرشتهای در زندگیام، همه چیز را دگرگون کرد. آشنایی با مدیتیشن و شکرگزاری، گام به گام مرا به سوی دنیایی روشنتر هدایت کرد. به تدریج دریافتم که زندگیام آنگونه که تصور میکردم تلخ نیست؛ بلکه سرشار از شوق و امید است. آدمهای گذشته در زندگیام آنقدر اعتمادبهنفسم را از بین برده بودند که حتی توان صحبت کردن در جمع خانواده را نداشتم. اما این فرشته به من آموخت که خودم را همانگونه که هستم دوست داشته باشم و بپذیرم. این تجربه، به من این آگاهی را داد که من لایق زندگی کردن هستم، نه فقط زنده ماندن. امروز همچنان از معجزات حضور او لذت میبرم و شکرگزارم. شاید پرسشی برایتان پیش بیاید: فرشته زندگی شما کیست؟ چه کسی نوری در تاریکیهای شما بوده است؟

تاریکی پشت پلک
زهرا نوشت: ماجرا از زمانی آغاز شد که خدا مرا در تاریکترین لحظات زندگیام قرار داد و من روزهای دشواری را پشت سر میگذاشتم؛ درست مانند وقتی که چشمانتان را میبندید و تنها چیزی که میبینید، تاریکی پشت پلکهایتان است. حتی وقتی چشمانم باز بود، هیچچیز جز تاریکی قابل دیدن نبود. پردهای از سیاهی تمام زندگی ام را فراگرفته بود اما جرقهای کوچک از امید در دلم همچنان روشن بود. روزها سپری میشدند و من به تدریج تحلیل میرفتم، اما در عمق وجودم صدایی زمزمه می کرد: «دختر، بلند شو؛ تنها تو میتوانی این شرایط را تغییر دهی.» صادقانه بگویم، فکر میکردم کسی میآید تا من را از این وضعیت نجات دهد، اما هیچکس نمیآمد. در نهایت، خودم برخاستم؛ قرصهایم را کنار گذاشتم، امید در قلبم جا گرفت و درهای دلم را به روی زیباییهای خدا گشودم. یکی از این زیباییها، حسین جان بود که وارد زندگیام شد، او مرا با خودِ واقعیام آشتی داد. من عاشق خودم شدم و زخمها و کبودیهایم را بوسیدم. آگاه شدم که حقیقتاً آنها قابل ستایش هستند؛ زیرا روح من را زیبا کردند و منِ صبور را ساختند. خدایا، از تو سپاسگزارم برای تمام موهبتهایت.

کودکی که لایق عشق است
نوشین نوشت: گاهی اوقات دلم میخواهد شبی، پیامی بر گوشیام بیاید که در آن نوشته شده باشد: "یک ساعت دیگر دم در خانهات هستم. کارت را تمام کن، سوپرایزی برات دارم!" آنگاه به حمام بروم، آرایش کنم و لباسی که دوست دارم را بپوشم. وقتی در را باز میکنم، کوچه را میبینم که با گلهای رز آراسته شده و مردی خوشتیپ با دستهگلی از رزهای قرمز در انتظار ایستاده است. او لبخند میزند و میگوید: "چطوری؟" و این لحظه زیبا در خاطر من ابدی میشود... اما وقتی عمیقتر به این خیال خیره میشوم، در مییابم که این آرزو بیشتر به کودک درونم مربوط میشود، نه به منی که امروز هستم. کودک درونم، آن جنبه خالص و آسیبپذیر وجودم، هنوز در انتظار آغوشی است که او را در بر بگیرد، عشقی بی قید و شرط به او ارزانی بدارد و بدون قضاوتی در کنارش باشد. او نیاز به مراقبت دارد، نه کنترل؛ نیاز به درک و همدلی دارد، نه انتقاد. آری، من باید برای کودک درونم ابتدا مادری کنم. باید به او کمک کنم تا خودش را دوست داشته باشد، حس اعتماد به نفسش را پیدا کند و یاد بگیرد که خود را با دیگران مقایسه نکند. باید به او یاد بدهم که حسادت میتواند نوری باشد برای آرزو کردن خوبی بیشتر برای دیگران. کودک درونم لیاقت عشق و حمایت عمیق را دارد. میدانی؟ همیشه دلم میخواست کسی این جملات را به من بگوید، اما حالا دریافتهام که خودم باید این سخنان را به کودک درونم بگویم. باید به آن روزهای دور برگردم، روزهایی که کودک درونم تنها و غمگین بود، او را در آغوش بگیرم و بگویم: "بیا، مامان من اینجام.” تا زمانی که مادری خوب برای کودک درونم نشوم، هیچجا و نزد هیچکس به آرامش نخواهم رسید. نخواهم گذاشت کسی به او آسیب برساند. تنها میخواهم انتخاب کنم که برای خودم مادری کنم. مادر بودن یعنی درک این که کودک درونم تمام دارایی من است، نه ابزاری برای تخلیه استرس یا کنترل. حتی اگر نتوانم بهترین مراقبت را از او انجام دهم، هر روز با عشق از او عذرخواهی میکنم. پس، با اجازه، اکنون کودکی در انتظار من است... سلام، کودک درونم... چگونهای، عزیزم؟ خستهای؟ از چه چیزی یا چه کسی؟ از منِ بزرگسالی که تو را به دنیای خاکی آوردهام؟ نه، بیا، من سرپناه تو هستم. زیر سرپناه من شکوفا شو. دوستت دارم و اشکهایت را پاک میکنم. من اینجا هستم، فقط با عشق واقعی که لایقش هستی.

از کارمندی تا رهایی
مژگان نوشت: حدود پانزده سال پیش، شاید کمی بیشتر، در مقام یک کارمند با عنوان شغلی خوب و حقوقی مناسب فعالیت میکردم. اما به تدریج در درونم احساس کردم که این مسیر دیگر برای من مناسب نیست. با خود میاندیشیدم: "بعد از سی سال چه دستاوردی خواهم داشت؟ و چه چیزهایی را از دست میدهم؟" به خاطر میآورم که هر صبح به شوخی به همکارانم میگفتم: "من هم به پول علاقهمندم و هم از این کار بیزارم! آیا نمیشود که حقوقم را بگیرم و به سر کار نیایم؟" در شبها، پس از پایان کارهای روزمره، به نوشتن میپرداختم؛ از دغدغهها، نگرانیها و آرزوهایم مینوشتم. حتی همان شوخی را با خداوند هم میکردم. چند سال بعد، زمانی که چهارده سال از فعالیت حرفهایام گذشته بود، تصمیم گرفتم دیگر خودم را مجبور نکنم. مرخصی گرفتم و دعا کردم: "خدایا، راه را برایم روشن کن." آنچه پس از آن رخ داد برایم شبیه معجزه بود. به طرز عجیب و غیرمنتظرهای با داشتن تنها چهارده سال سابقه، بازنشسته شدم. هنوز هم گاهی اوقات همکارانم از من میپرسند: "راستش را بگو، چکار کردی؟" و همیشه پاسخ من این است: "این یک معجزه بود، واقعاً نمیدانم چگونه رخ داد." فقط میدانم در طول مسیر، بیهیچ اعتراضی، مراقب نشانهها و فرصتهایی بودم که در سر راهم قرار میگرفتند. در آن زمان، آگاهی امروز را نسبت به تأثیر نوشتن نداشتم، اما تمام احساساتم را به کلمات سپردم و همین کلمات، کلید گشودن درهای بسته بودند.

ره آسمان، درون است
فاطیما نوشت: افسردگی مرا در برگرفته بود. نمیدانم این احساس از کجا آغاز شد، اما پس از گذراندن دورهای از خوشبختی و کامیابی، ناگهان چیزی در اعماق دلم فرو ریخت. پس از تلاشهای فراوان برای فرار از خاطرات بد گذشته و دستیابی به کامیابیهای بیرون مانند: کار و موقعیت اجتماعی گرفته تا همسر، خانه، فرزند، پول و رفاهی نسبی، حالا بهطور ناگهانی احساس عجیب و غریبی از دلمردگی، ترس و اضطراب به سراغم آمده بود؛ احساسی که روزبهروز شدیدتر میشد. این احساس، بر تمام موفقیت هایم خط بطلان میکشید و مرا به انسانی تنها و بی پناه تبدیل می کرد. نقطه آغاز تشدید این درد زمانی بود که در پاسخ به خوبیها و مهربانیهایم نسبت به اطرافیان، حالا تنها بیتوجهی، تحقیر و توهین نصیبم میشد. کسانی که ادعای عشق داشتند، تنها "منِ شاد" را دوست میداشتند. درک این واقعیت برایم سخت و جانکاه بود. عاقبت فهمیدم که در "بیرون" خبری نیست. اولین قدمی که برداشتم، کاهش توقعاتم از دنیا و اطرافیان به صفر بود. سپس به دنیای درون خود خزیدم، بدون اینکه بدانم این دنیا کجاست یا چگونه است و درست در همین زمان، یک اتفاق عجیب رخ داد و بهطور تصادفی یکی از قسمتهای داستان زندگی تو را شنیدم. با ورود به دنیای درونم، کمی آرامتر شدم، اما هنوز دقیقاً نمی دانستم این مکان کجاست. به یک راهنما نیاز داشتم و حالا آن را پیدا کرده بودم. با گوش دادن به "این نقطه" بیدار شدم. مدتی طول کشید تا معنای حرفهایت را بفهمم. چند ماه پیش، وقتی پدر عزیزم را از دست دادم، تنها حضور گرم و صدای رهاییبخش تو بود که مرا تابآور کرد و اجازه نداد بار دیگر به دره عمیق افسردگی سقوط کنم. میدانم راه زیادی تا رسیدن به رهایی در پیش دارم، اما اراده کردهام که به سوی این مسیر گام بردارم و این تازه آغاز بیداری من است.

پدر، خشم و من: تجربهی طعم رهایی
وقتی امروز به گذشته فکر میکنم، باورم نمیشود چه احساسات و رفتارهایی داشتهام. زمانی بود که شدیداً از دست پدرم خشمگین بودم. نمیتوانستم هیچیک از کارها یا رفتارهایش را تحمل کنم و حتی گاهی نمیخواستم او را ببینم. تصمیمات نادرست او و رفتارش باعث میشد که نه تنها از او، بلکه از خودم و اطرافیانم نیز خشمگین باشم. احساس میکردم هیچگاه به حرفهایم توجهی نمیکند و توصیههایی را که میدانستم به صلاحش است، نادیده میگیرد. رفتارهایش گاهی به قدری لجوجانه بود که تصور میکردم عمداً چنین میکند. به جای آنکه حضور او برایم منبع آرامش باشد، همیشه نگرانش بودم. تمام تمرکزم روی او و کارهایش بود و نه در اداره و نه در خانه، ذهنم آرامش نداشت. پیشنهادها و راهکارهای دیگران نیز سودی نداشت و همچنان در خشم خود گرفتار بودم، در حالی که او به شیوه خودش ادامه میداد. باورم نمیشود چقدر خودم را درگیر اصلاح او کرده بودم و اجازه داده بودم افکارم تحت تأثیر او قرار گیرد، به حدی که از خودم و زندگیم غافل شده بودم اما همه چیز از شش ماه پیش تغییر کرد. تصمیم گرفتم ژورنالنویسی را آغاز کنم و به مدیتیشن روی آوردم. با این تصمیمات، برای همه مسائل راهحلی پیدا کردم و به رهایی و آرامش رسیدم. اکنون از این مسیر سپاسگزارم که مرا به جایی رسانده که میتوانم با آرامش به گذشته نگاه کنم.

از تقلید تا استقلال
قبلاً اگر با کسی صحبت میکردم، نظرات و دیدگاههایم بهراحتی تغییر میکرد و خودم را با او همسو میدیدم. این تأثیرپذیری تا جایی پیش میرفت که حتی وارد حریم خصوصی زندگیام میشدند. تغییر دیدگاههایم گاهی به عادتها و رفتارهایی که میدانستم درست هستند نیز سرایت میکرد. باور کنید حتی سبک لباسپوشیدن و صحبتکردنم هم تحت تأثیر قرار میگرفت. با هر گفتگویی تلاش میکردم خود را همنظر و همجهت با آن فرد نشان دهم. نمیفهمیدم چرا وقتی نه علاقهای به خرید داشتم و نه نیازی به آن، با دوستی که پیشنهاد پاساژگردی میداد، همراه میشدم و حتی پول زیادی هم هدر میدادم! یا وقتی برای روز خودم برنامهریزی کرده بودم، فقط با یک تماس تلفنی از برنامههایم صرفنظر میکردم و وقت و انرژیام را به همراهی دیگران اختصاص میدادم اما امروز دیگر اینگونه نیستم. حالا بدون دلیل و برنامه با کسی همراه نمیشوم. هر نظری را تأیید و تقلید نمیکنم و جایی که لازم باشد، نظر و عقیده خودم را با اطمینان بیان میکنم. این تغییر از زمانی آغاز شد که شروع به نوشتن افکار و احساساتم کردم، از همان روز بود که معجزه رخ داد و کنترل افکار و رفتارم را به دست گرفتم و به استقلال درونی رسیدم.

پایان دادن به نیمه کاره ها: داستانی از تحول و تعهد
فهیمه نوشت: از کودکی، چاقی و رژیمهای پیدرپی مثل سایهای سنگین در زندگیام حضور داشتند. دو روز با انگیزه ادامه میدادم، اما خیلی زود خسته و ناامید میشدم و همه چیز را رها میکردم. این بیثباتی کمکم در تمام ابعاد زندگیام نفوذ کرد و مرا به فردی تبدیل کرد که هیچ چیز را تا انتها پیش نمیبرد. حالا در آستانهی چهلسالگی، زنی بودم سرشار از حسرت، پر از سرزنشهای بیپایان نسبت به خودم. ساعتهای زیادی را در اینستاگرام میگذراندم، بیهدف میان محتواهای مختلف سرگردان بودم، تا اینکه روزی ویدئویی از شما توجه مرا جلب کرد. صفحه را دنبال کردم. یک ماه گذشت و همچنان در اینستاگرام بودم، اما این بار تنها مطالب شما را مرور میکردم، پستهای گذشته را میدیدم و تلاش میکردم مسیرت را درک کنم. دیگر نمیتوانستم به همان شکل ادامه دهم؛ باید تغییری ایجاد میکردم. با دوره “شروع بیداری” مدیتیشن را شروع کردم. چه حس تازهای! منی که سالها خشم و فریاد بخشی جداییناپذیر از وجودم بود، حالا نفس میکشیدم تا بتوانم احساساتم را مدیریت کنم. همسرم میگفت که ارتباطمان باهم و با دخترمان بهتر شده است. از کاری که سه سال مرا آزار داده بود، بیرون آمدم. میترسیدم اما تصمیم گرفتم با ترسهایم روبهرو شوم. شروع به گذراندن دوره “عبور از ترس” کردم، کار جدیدی شروع کردم، سختتر و پرچالشتر اما این بار مسیر، مسیر خودم بود. صبحها زودتر بیدار شدن برای فرار از ترافیک باعث شد پیادهرویهای طولانی را شروع کنم. در مسیر به پادکستهای شما گوش میدادم و یاد میگرفتم. تغییرات کمکم شکل گرفتند و عمیقتر شدند. این روزها کتاب میخوانم و رفتن به شهر کتاب حالا یکی از تفریحات محبوب من و دخترم شده است. خداوند مرا دوست داشت که مسیرم به شما گره خورد. دیوار اتاق کارم پر شده از جملاتی که شما گفتید و آرامش را تجربه میکنم و هرروز از صمیم قلب برایتان دعا میکنم که مرا با خودم آشتی دادید.

نوشتن، آیینهای برای کشف خویش
الناز نوشت: در گذشته چتهای بیهدف، ناخودآگاه به یکی از عادات روزانهام تبدیل شده بود. در دورانی که تمام تمرکزم باید معطوف به آمادگی برای کنکور میشد، ساعتهای متمادی در چترومها پرسه میزدم. بیخبر از آنکه این عادت نه تنها زمان و انرژیام را هدر میداد، بلکه مرا از هدف اصلیام دور میساخت. با این حال، رهایی از این وابستگی برایم دشوار بود؛ گویی نیرویی نامرئی مرا به سوی مکالماتی بیفرجام میکشاند. شبی، بدون آنکه قصد خاصی برای یافتن پاسخ داشته باشم، دفترم را برداشتم تا نوشتن روزانه را تمرین کنم. کلمات، بیهیچ نظم و ترتیبی بر صفحه جاری شدند، بدون آنکه تلاشی برای هدایتشان داشته باشم. انگار دستانم، بیواسطه، حرفهایی را بازگو میکردند که هرگز فرصت ابراز نیافته بودند. آنقدر نوشتم تا سرانجام، علت این وابستگی به سادگی و وضوح آشکار شد. حقیقتی ساده اما ژرف بود که پیش از آن هرگز به آن توجه نکرده بودم: در پس این رفتار، سایهای از احساس “خودکمبینی” پنهان بود. پیش از آن تصور میکردم که چنین احساسی در درونم وجود ندارد، اما آن شب دریافتم که هست، نه به شکلی عمیق اما به اندازهای که مرا به جستجوی تأیید و پذیرش از سوی دیگران سوق دهد و مهم نبود این تأیید از کجا و از چه کسی باشد. تنها چیزی که میخواستم، حس ارزشمند بودن بود. شگفتآور بود اما همین آگاهی کافی بود تا تحولی عمیق در وجودم شکل بگیرد. دیگر نیازی به صرف وقت در چترومها نداشتم؛ گفتگوهای پوچ دیگر جذابیتی برایم نداشتند و این تغییر، آرامشی بیمانند به همراه داشت. اکنون، هر زمان که درونم دستخوش آشفتگی میشود و نمیتوانم ریشه احساساتم را دریابم، دوباره به نوشتن پناه میبرم و هر بار، عمیقاً قدردان این روش ساده و در عین حال شفابخش هستم.

وقتی چین هم درمان نبود
محدثه نوشت: پس از دوران کرونا و انزوای اجباری در خانه، حالم رو به وخامت گذاشت. مدام با خود کلنجار میرفتم و از خود میپرسیدم: "مشکلم دقیقاً چیست؟" و همواره این احساس ناخوشایند را به عوامل بیرونی نسبت میدادم. در طول دو سال، به طرق مختلف و با بهانههای گوناگون، سعی کردم افراد را از زندگیام حذف کنم؛ تا جایی که حتی تحمل حضور خانوادهام نیز برایم دشوار شده بود. هر روز تنهاتر میشدم و حالم رو به وخامت میرفت... نه تراپیست، نه پول و نه سفر، هیچکدام دردی از من دوا نمیکرد. در جستجوی پاسخ این سوال که "مشکلم دقیقاً چیست؟"، به این فکر افتادم که شاید اگر خودم را غرق در کار کنم و مدام مشغول باشم، دیگر فرصتی برای بهانهگیری نخواهم داشت اما راستش را بخواهید، تنها لحظهای که پیامک واریز حقوق را دریافت میکردم خوشحال میشدم... و همان خوشحالی هم بیشتر از چند لحظه دوام نداشت! چه بر سرم آمده بود؟ آن دختر شاد و سرزنده با آن همه دوست، کجا رفته بود؟ گیج و سردرگم، حس میکردم خودم را گم کردهام. تمام تلاشم را به کار بستم تا به کشور محل سکونتم، چین، که به دلیل محدودیتهای کووید به مدت سه سال ورود به آن غیرممکن شده بود، بازگردم. شاید ریشه مشکل همین بود. شاید محل زندگیام، دلیل تمام این مشکلات بود. شاید ناکامی سهسالهام در بازگشت و شاید هزاران احتمال دیگر... سرانجام به چین بازگشتم. هنوز به خاطر دارم که چگونه اشک میریختم... حالم اصلاً خوب نبود. سه سال انتظار به پایان رسیده بود اما بازگشت، پاسخ سوالاتم نبود. از خود باز میپرسیدم: "مشکلم دقیقاً چیست؟" پس از دو سال، ویدئویی از شما دیدم... تمام موهای بدنم سیخ شد... اشکهایم بیاختیار سرازیر شدند... اما این بار، اشک شوق بود. پاسخ سوالم را یافته بودم و اکنون زمان آن رسیده بود که ریشه این مشکل را بخشکانم. در واقع حقیقت این بود که همهگیری کرونا برای نخستین بار فرصتی را در اختیارم قرار داد تا ساعتها و روزها را در تنهایی با خود سپری کنم و پس از پنج سال، دریافتم که مشکل اصلی این بوده که با خودِ درونم آشتی نبودهام و هیچکس و هیچچیز دیگری باعث این حال بد نبوده، بلکه من در مواجهه با خود، شکست خورده بودم... این روزها که بیشتر با خود آشنا شدهام و درک بهتری از خود پیدا کردهام، حتی دوستان بیشتری نیز یافتهام... من در حال کشف خویشتنم و این برایم عین معجزه است.

سال ها در سایه میگرن
فرانک نوشت: میخواهم از چیزی بگویم که سالها همراهم بوده، دردناک، فرساینده و تمام وجودم را تسخیر کرده “میگرن”. ۱۳ یا ۱۴ سال است که این درد با من است، لحظههای زندگیام را تحت تأثیر قرار داده، مرا بارها و بارها در هم شکسته است. شاید کسی نداند که میگرن واقعی چگونه است. شاید تصورش هم سخت باشد که چگونه میتواند آدم را از پا دربیاورد اما من، سالها با آن جنگیدم. داروهای قوی، قرصهای مسکن، شیافهای بیرحم، هیچکدام برایم کافی نبودند. زمانی رسید که هر ساعت دچار حمله میگرنی میشدم، طوری که هیچ دارویی کمکم نمیکرد. ناچار راهی بیمارستان میشدم، سرم وصل میکردند، آمپولهای کترولاک و استامینوفن تجویز میشد، اما باز هم آرام نمیشدم. اینها را نوشتم تا بدانی تا لمس کنی، تا بفهمی که این درد چه غوغایی در زندگی آدم به پا میکند. تا اینکه یک روز، در صفحهی حسین، چشمم به اپلیکیشن کست باکس افتاد. کنجکاو شدم، شروع کردم به گوش دادن. هر روز، به طور اتفاقی پادکستها را پلی میکردم و در میانشان مدیتیشن هم بود. چیزی درونم گفت: امتحان کن. شاید راهی باشد، شاید نجاتی در میان این درد باشد. یک روز، وقتی که حملهی شدیدی داشتم و قرصها هیچ تأثیری نداشتند، یکی از مدیتیشنها را گذاشتم. دردی که مثل دریل در جمجمهام میچرخید، همچنان بود اما من مدیتیشن را ادامه دادم. باور نمیکردم اما عصر همان روز میگرنم آرام گرفته بود. نمیدانستم معجزه بود یا اتفاقی گذرا، اما تصمیم گرفتم امتحان کنم. دفعهی بعد که حملهی میگرنی آغاز شد، هیچ قرصی نخوردم. درد در سرم میکوبید اما دوباره مدیتیشن را انجام دادم. دو ساعت گذشت، و بدنم آرام شد. از آن روز داروها را برای همیشه کنار گذاشتم. اینها را نوشتم تا بگویم، من همهی راهها را آزمودهام، داروهای ایرانی و خارجی، مسکنهای قوی، همه و همه اما هیچکدام نتوانستند مرا نجات دهند، جز مدیتیشن. اگر تو هم گرفتار این درد بیرحم هستی، بدان که راهی هست. راهی که شاید باورش سخت باشد اما من آن را لمس کردهام. میگرن، با مدیتیشن قابل درمان است.

نفس هایی که زندگی ام را دگرگون کردند
ستایش نوشت: میخواهم تجربهای را با شما به اشتراک بگذارم، تجربهای که مسیر زندگیام را تغییر داد. اکنون که این کلمات را مینویسم، ساعت ۱۱ صبح است. در حال ژورنالنویسی بودم، غرق در افکارم، تا اینکه متوجه شدم هر آنچه برای امروز در ذهن داشتم، به انجام رساندهام. تمرینات تنفسی عمیق، یوگا و حالا پس از نوشتن، آمادهام که راهی کلاسهایم شوم. در میان نوشتن، ذهنم به عقب بازگشت، به روزی که نخستین قدم را در این مسیر گذاشتم. آن روز، هیچ هدفی نداشتم، هیچ برنامهای، هیچ انتظاری. همیشه فکر میکردم مدیتیشن باید با خواستهای همراه باشد، با نیازی، با هدفی مشخص اما این بار مدتی پس از آشنایی با حسین، چیزی تغییر کرد. باران پشت پنجرهام میبارید. صدایش را میشنیدم و بیهیچ دلیلی، دلم خواست چشمانم را ببندم و نفس بکشم. نشستم و فقط گوش دادم. چند روز بعد، بدون هیچ موسیقی یا راهنمایی خاص، هر زمان که احساسش میکردم، مینشستم و نفس میکشیدم. آرامآرام، لحظههایم طولانیتر شدند، تنفسهایم عمیقتر. مادرم پیشنهاد داد که بلیط فستیوال بومی را بخرم. چندان مشتاق نبودم، اما در نهایت پذیرفتم. پیش از آن در باشگاه کلاس سادهی یوگا را بدون هیچ هدف خاصی انتخاب کرده بودم، نه برای یادگیری حرکات جدید، نه برای بهتر شدن، فقط برای بودن. صبحها با یک مدیتیشن کوتاه آغاز میشدند، سپس یوگا. تا اینکه ۲۸ ژوئن ۲۰۲۴ فرا رسید. به فستیوال رفتم. حسین را دیدم. با “تمرین تنفسی” آشنا شدم و آن ۴ یا ۵ روزی که هیچگاه فراموش نخواهم کرد تجربهای بود متفاوت از هر آنچه پیشتر حس کرده بودم. آن فستیوال، نقطهی عطفی شد نه فقط برای من، بلکه برای همهی کسانی که آنجا بودند. وقتی بازگشتم، انگار جهان برایم دگرگون شده بود. بسیاری از ترسهایم فرو ریخته بودند، زندگی را با قلبی بازتر حس میکردم. از همان روزهای نخست، نشانههایی را دیدم، نشانههایی کوچک، اما پر از معجزه. تا همین لحظه که این متن را مینویسم، همچنان معجزات مدیتیشن و کار درونی را در هر لحظه لمس میکنم و در هر دم زندگیاش میکنم. این را نوشتم تا بگویم: در مسیر کار درونی، اهداف بزرگ را دنبال نکنید. دنبال چیزی نباشید، توقعی نداشته باشید، چراکه این مسیر، بسیار بزرگتر و جادوییتر از آن است که بتوان برایش حدی گذاشت. تنها در لحظه باشید، اجازه دهید هدایت شوید. سپس خواهید دید که تمام خواستهها و اهدافی که روزی مهم میپنداشتید، در برابر طرح بزرگ زندگی، چقدر کوچک و کماهمیتاند. همچنین، از حسین عزیز سپاسگزارم، کسی که نوری در مسیرم انداخت، راهی را روشن کرد و باعث شد این سفر، برای همیشه زیباتر شود.

آغوش امن کودک درون
سیما نوشت: یکی از ارزشمندترین تواناییهای انسان، ایجاد فضایی امن برای آشکار شدن کودک درون است؛ امکانی که به ما و دیگران اجازه میدهد بدون ترس از قضاوت، خود واقعیمان را به نمایش بگذاریم. زمانی که فرد احساس امنیت کند، نیازی به پنهانکاری یا محافظت از خویشتن ندارد، زیرا میداند پذیرفته میشود. من این مسیر را از درون خود آغاز کردم، با گوش دادن، توجه کردن، دیدن و شنیدن. بدون قضاوت، صرفاً نظارهگر بودم. به تمامی احساساتم، از خشم و غم گرفته تا شادی و رضایت، اجازه دادم که باشند و آنها را به رسمیت شناختم. سپس، ریشههای این احساسات را جستجو کردم؛ پشت هر حس، اندیشهای نهفته بود و هر اندیشه، از تجربهای سرچشمه میگرفت. در نهایت، به سرچشمههای آنها رسیدم و دریافت کردم که در بیشتر موارد، این فرآیند مرا به سوی التیام و آرامش هدایت میکند. اگر نتوانیم با حقیقت وجودی خود روبهرو شویم، شناختی از ریشههایمان نخواهیم داشت. پس از این مرحله، ضروری است که همین فضای پذیرش را برای دیگران نیز فراهم کنیم، چرا که هر فرد، درون خود کودکی آسیبدیده دارد که نیازمند توجه و شفاست. با بهرهگیری از تنفس عمیق و آگاهانه، احساساتم را مدیریت میکنم و با قلبی آرام، به دیگری گوش میسپارم. تحولی در زندگی من از زمانی آغاز شد که در مسیر خودشناسی گام نهادم و مسیری که معلمان فرزانهای چون شما با هدایت جهان هستی، در پیش پایم نهادند. زندگیای که از این آگاهی سرچشمه میگیرد، نهتنها رضایتبخش، بلکه حقیقیترین شکل زیستن است.

از منفی بافی به شادی و آگاهی
نینا نوشت: اگر یک سال پیش کسی به من میگفت که میتوان اینگونه زندگی کرد، بهطور حتم به او میخندیدم و میگفتم: «برو بابا، دلت خوشه!» اما حالا حس میکنم بسیار خوشبختم و بارها خدا را شکر کردهام که با آدمهای خوبی آشنا شدم. کلام و گفتار آنها برایم مانند نوری در شب تاریکی بود که خودم را در آن حبس کرده بودم. نقطه عطف همه این تغییرات، آشنایی با صفحه حسین عزیز بود. به یاد دارم که چقدر به روح و جسمم سخت میگرفتم و به فردی منفینگر تبدیل شده بودم که مدام از زمین و آسمان گله میکرد. اما حالا خود جدیدم را خیلی دوست دارم و این همه تغییر در هفت ماه گذشته برایم شگفتانگیز است. از صمیم قلب آرزو میکنم که درهای روشنایی برای تمام انسانهایی که در تاریکی هستند، باز شود تا آنها نیز نو شوند و طعم شیرین نو شدن را در زندگی خود و اطرافیانشان احساس کنند. در لحظهای که این متن را مینویسم، هفت ترم زبان را گذراندهام و با کلی کتاب و پادکست جدید آشنا شدم. هنوز کلی کتاب برای خواندن دارم و دارم ساز مورد علاقهام را یاد میگیرم. هر روز مدیتیشن میکنم و تجربههای جدیدی به زندگیم اضافه میکنم. قدم بعدیام هم برنامهریزی برای شروع پادکست است. سعی میکنم این آگاهی را با دیگران به اشتراک بگذارم و فیدبکهایی که میگیرم، مرا مصممتر میکند تا ادامه دهم.

از ازدواج ناخواسته تا آرامش واقعی
مژده نوشت: در ۲۱ سالگی، بیهیچ آمادگی، وارد مسیر پرفراز و نشیب ازدواج شدم. این راه، برای دختری چون من که تجربهای نداشت، چالشهای فراوانی به همراه داشت. همراهی با کسی که عشقی در کار نبود و درگیر بیماری لاعلاجی بود، مبارزهای بزرگ را آغاز کرد. اما همین همراهی ناخواسته، مرا به مراقبت و حمایت از او واداشت و به تدریج تمام وجودم را در این مسیر وقف کردم. پروردگارا، سپاسگزارم که در اوج جوانی مرا در دل سختیها قرار دادی. این دشواریها، فرصتی شد تا خودم را بهتر بشناسم. برای یافتن آرامش و معنای زندگی، به سمینارهای خودشناسی و طبیعتگردی روی آوردم. پس از هشت سال فرسایش روحی، سرانجام شهامت یافتم تا از زندانی که ناخواسته برای خود ساخته بودم، بیرون بیایم و خویشتن خویش را دوباره پیدا کنم. امروز، من مادری هستم که با عشق و علاقه، همسر و فرزندم را دوست دارم و در یکی از بهترین کشورهای جهان زندگی میکنم. در مسیر رشد و شکوفایی قرار دارم و هر رنجی که در گذشته متحمل شدم، اکنون برکاتش را درک میکنم. یقین دارم که راه درست را یافتهام و هر قدمم بر پایهی آگاهی استوار است. ای خداوند، من آزاد شدهام. خود را به دستان تو میسپارم، زیرا میدانم که هر آنچه برایم مقدر کنی، بهترین خواهد بود. مرا از سرزمینی به سرزمینی دیگر بردی و مسیرم را هموار کردی، تا بتوانم در آرامش و فارغ از هیاهوی دنیا به درون خود سفر کنم و وجودم را عمیقتر بشناسم.

از غار تاریک تا دشت سرسبز
مونا نوشت: زمانی که انسان از خود ناامید میشود و برخلاف میل باطنیاش عمل میکند، احساس سرزنش او را احاطه میکند. اعتماد به نفسش از هم میپاشد و نگاه تمسخرآمیز اطرافیان به شدت آزاردهنده میشود. زبان بدن تغییر میکند؛ چشمها پر از ترس میشوند و بدن در گوشهای کز میکند. هیچ تلاشی به ثمر نمیرسد و سیگارها یکی پس از دیگری روشن میشوند. این دقیقاً حال و روز من بود. کسی که از جمع گریزان و از همه هراسان بود. روزگاری اجتماعی بودم، اما دیگر جرأت حرف زدن در جمع را نداشتم. از تمسخر دیگران میترسیدم و میترسیدم به آنچه هستم بخندند. اما شروع به نوشتن کردم. با هر کلمه، اشک ریختم و گریستم. در آن لحظات دریافتم که کودک درونم زخمی شده است. او به جای بازی در دشتی سرسبز، به غاری تاریک پناه برده و زانوهایش را در آغوش گرفته بود. آه... چقدر مدیتیشن "کودک درون" اشکهایم را جاری ساخت. چقدر هقهق کردم و عاشقانه صدایش زدم تا به من نگاه کند. لحظه به لحظه با او صحبت کردم و از او پرسیدم: "من با تو چه کردم که چنین شدی؟" و در همان لحظه فهمیدم که خودم را دوست نداشتم. "مونای کوچک" درونم را نادیده گرفته بودم و برای جلب تأیید دیگران، اقداماتی انجام داده بودم که هرگز با قلبم سازگار نبودند. به تدریج با خودم آشتی کردم. مدیتیشن کردم و با خودم صحبتهای خوب و مثبت داشتم. گذشته را رها کردم و به تنهایی به پارک رفتم... "مونای کوچک" درونم عاشق پارک بود، عاشق تاببازی و بازی با کودکان. و امروز، امروز شکرگزارم. سپاسگزارم زیرا اکنون با اطمینان کامل میگویم: من عاشق خودم هستم.

بیداری مریم
مریم نوشت: از کودکی، سایهی رنج همواره همراهم بود، بیماریهای مداوم، مقایسههای بیرحمانه، تنبیهها و کشمکشهای خانوادگی. فشار این سختیها آنچنان سنگین بود که فرار از خانه به نظرم تنها راه رهایی میآمد. ازدواجی که ابتدا آن را خطایی بزرگ میدیدم، در نهایت بستری برای رشد و تحولم شد. اما آزمون واقعی زمانی آغاز شد که مادرم با سرطان معده دستوپنجه نرم کرد. به عنوان کوچکترین فرزند، بار مسئولیتهای سنگین بر دوش من افتاد و دیدن دردهای او در حین شیمیدرمانی شکنندهترین لحظات زندگیام را رقم زد. همین روزهای پرالتهاب، مرا به جستجوی حقیقتی عمیقتر کشاند، سؤالاتی دربارهی مرگ و معنا و در نهایت، مسیری به سوی معنویت را پیمودم. امروز، دیگر آن مریمِ گذشته نیستم. دگرگونیام چنان آشکار است که هرکس با من روبهرو میشود، آن را حس میکند. دوستانم بیش از پیش مشتاق شنیدن سخنانم هستند. حقیقت این است که وقتی درون تغییر میکند، جهان پیرامون نیز دگرگون میشود. معجزات زندگیام از لحظات سکوت ذهن آغاز شد، زمانی که آرامش جای آشفتگی را گرفت و من توانستم نور مواج را در میان تشعشعات معلق در فضا ببینم، لحظهای از اتصال عمیق به هستی و لذت بردن از آنچه در اختیار دارم. حسین جان، از تو سپاسگزارم. انسانهایی چون تو که تمام وجودشان را وقف آرامش دیگران میکنند، حقیقتاً شایستهی دعا و برکاتند. امیدوارم نور درون تو همواره بدرخشد.

قدرت “نه” گفتن: ترک نقش قربانی
شکیبا نوشت: شکیبا هستم، ۲۹ ساله. در هفتم مهر ۱۴۰۲، صدایی درونم نجوا کرد: «وقت آن است که خودت را پیداکنی.» گویی جانم سالها در سکوتی غریب سرگردان بود، در میان خاطراتی که چون برگهای پاییزی در باد، به هر سو پراکنده شده بودند. دو سال تمام، قدم در راه شناختِ خویش نهادم، با دستانی که زخمی از گذشته بود و چشمانی که به دنبال نوری در تاریکی میگشت. در این مسیر، آرام آرام دریافتم که هیچکس، جز خودِ من، مسئول زندگیام نیست. دیگر نمیتوانستم در نقش قربانی محو شوم؛ دیگر نمیتوانستم سایهی ترسهایم باشم. اما در میان این کشفها، چیزی هنوز ناآرام بود، گویی قلبم قطعهای را جستجو میکرد که هنوز جای خود را نیافته بود. ترس از «نه»، سالها سایهی وجودم شده بود، زنجیری نامرئی که مرا خاموش نگه میداشت. هر بار که جرأت نمیکردم این واژه را بر زبان آورم، انگار بخشی از خودم را انکار کرده بودم، انگار به روح خود خیانت کرده بودم. اما آن روز، چندی پس از دورهی “عشق به خود”، لحظهای رسید که دیگر نمیتوانستم پشت این سکوت پنهان شوم. برای نخستین بار، «نه» را گفتم، آهسته اما استوار. آن واژه، مثل دری گشوده شد، مثل موجی که صخرهها را در هم میشکند. در آن لحظه، انگار جهان برایم از نو شکل گرفت. نفس عمیقی کشیدم و آن سوگند را به یاد آوردم، آن سوگند کلید جسارت من بود. دیگر خجالت و تردید جایگاهی نداشت، دیگر نیازی نبود از خودم شرمنده باشم. من، پس از سالها، خود را بازیافتم و این، آغاز آزادیام بود.
فرم ارسال روزنگار
“دوست و همراه عزیز، اگر تجربه ای در زمینه ژورنال نویسی داری، میتوانی از طریق فرم زیر برای ما بفرستی و در این صفحه با دیگران به اشتراک بگذاری.”